الشيخ السبحاني
31
فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى )
با قلبى لبريز از ايمان و اعتماد به خدا ، وارد بتخانه شد ، چوبهاى تراشيده و مجسمههاى بىروح را دورادور معبد مشاهده كرد ، غذاهاى زيادى كه بتپرستان به عنوان تبرك در معابد خود مىگذاردند ، توجّه ابراهيم را جلب كرد ، سراغ غذاها رفت ، تكه نانى در دست گرفت و به عنوان تمسخر با اشاره به آنها گفت چرا از اين غذاهاى رنگارنگ نمىخوريد ؟ ناگفته پيداست معبودهاى مصنوعىِ مشركان ، قدرت كوچكترين جنبشى را نداشتند ، كجا رسد كه بخورند . سكوت مرگبارى فضاى بزرگِ بتكده را فراگرفته بود ، ولى ضربات شكنندهء ابراهيم كه بر دست و پاى و پيكر بتها وارد مىآمد ، اين سكوت را درهم شكست . تمام بتها را قطعه قطعه كرد ، و تلِّ بزرگى از چوب و فلز شكسته و خُرد شده در وسط معبد پديد آمد ، و فقط بت بزرگ را سالم نگاه داشت ، و « تبر » را بر دوش آن نهاد . هدف اين بود كه در ظاهر بنماياند كه شكنندهء اين بتها ، همان بت بزرگ است ، ولى از اين ظاهرسازى هدفى داشت كه بيان مىگردد . ابراهيم عليه السلام مىدانست مشركان پس از بازگشت از صحرا ، سراغ علت حادثه خواهند رفت ، و ظاهر قضيه را يك كار مصنوعى و بىحقيقت تلقى خواهند نمود . زيرا باور نخواهند كرد كه صاحب اين ضربات ، اين بت بزرگ است كه اساساً قدرت بر حركت و فعاليت ندارد ، در اين صورت ابراهيم عليه السلام مىتواند از نظر تبليغاتى استفاده كند ، كه اين بت بزرگ به اعتراف شما كوچكترين قدرت را ندارد ، پس چگونه او را مىپرستيد ؟ ! خورشيد به سوى افق كشيده شد ، و نور روشنىِ خود را ، از دشت و صحرا برچيد . مردم ، دسته دسته به سوى شهر روانه گرديدند ، موقع مراسمِ عبادت بتان فرارسيد ، گروهى وارد معبد شدند ، منظرهء غير مترقب كه حاكى از ذلت و زبونى خدايان بود ، توجّه پير و برنا را جلب كرد . سكوتِ مرگبارى توأم با بىصبرى ، در محيط معبد حكمفرما بود . يك نفر مُهر خاموشى را شكست و گفت : چه كسى مرتكب اين عمل شده است ؟ سوابق بد گوئى ابراهيم عليه السلام به بتها و صراحت لهجهء او در برابر ستايش بتان ، آنان را مطمئن ساخت كه وى دست به اين كار زده است . جلسهء محاكمه به سرپرستى « نمرود » تشكيل گرديد ، ابراهيم جوان با مادر خود ، در يك محاكمهء عمومى مورد بازجويى قرار گرفت .